رویای موفقیت

بیشتر ما یاد گرفته ایم که مدام در پی چیز بعدی و بعدی و بعدی باشیم و خود را متقاعد کرده ایم که شادی ما فقط در مقصد مطلوبمان قرار دارد. خودمان را در چرخه پایان ناپذیر خواستن و انتظار کشیدن گرفتار کرده ایم.

وقتی برای خوشحال بودن و برای تجربه خوشی و نشاط و موفقیت در انتظار " آن روز که ..." هستیم ، در توهمی زندگی میکنیم که موجب دلمردگی ما شده است و توان لذت بردن از زندگی کنونی را از ما میگیرد.


آرديني اوخو

طبقه بندی: بزرگان،
شاهکار
زندگی خود را به صورت شاهکاری بی همتا درآورید.


طبقه بندی: عاشقانه،
نمونه عالی
سعی نکنید موجودی کامل باشید فقط نمونه عالی از انسان باشید.


طبقه بندی: عاشقانه،
بیش از انتظار
از خود بیش از آنچه دیگران از شما انتظار دارند متوقع باشید.


طبقه بندی: بزرگان،
تکرار
تکرار،مادر تمام مهارت هاست.


طبقه بندی: بزرگان،
داستان خسارت

دیوید لورچ مشغول تزیین کاج سال نو بود که پسر همسایه هنگام بازی فوتبال با شوتی که زد باعث شد چند چراغ نیون کاج بسوزد!دیوید بی معطلی به سراغ آقای مالندا پدر پسرک شیطان که یک وکیل معروف بود رفت و از او پرسید:آقای وکیل اگر بچه ای لامپهای کاج عید را بشکند قانونا نباید پدرش خسارت بدهد؟

آقای مالندا گفت:چرا.

دیوید ماجرا را تعریف کرد و گفت:پس شما باید ۱۵۰دلار خسارت به من بدهید.!

آقای وکیل سری تکان داد و گفت:حتما این کار را میکنم اما یادتان نرود که حق مشاوره وکالت من ۲۰۰ دلار است پس شما ۵۰ دلار به من بدهکار هستید.!!!!!!




طبقه بندی: بزرگان،
داستان بستنی

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

.پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چنده؟

پیشخدمت پاسخ داد:۵۰ سنت.

پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چنده؟

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۲۵ سنت.

پسر بچه دوباره شروع به شمردن کرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت برگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجه در کنار ظرف خالی بستنی ۱سکه ۵۰سنتی بود او ۲۵ سنت باقی را به عنوان انعام پیشخدمت گذاشته بود .


نکته : موفقیت افکاربزرگی را می طلبد.




طبقه بندی: بزرگان،
داستان دوبرادر

سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی میکردند.آنها یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند و پس از چند هفته سکوت از هم جداشدند.یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد.وقتی در را باز کرد مر د نجاری را دید.

نجار گفت:من چند روزه دنبال کار میگردم.فکر کردم شاید شما کمی کار در مزرعه و خانه داشته باشید. آیا ممکنه کمکتان کنم؟

برادر بزرگتر جواب داد:بله اتفاقا من یک مقدهر کار  دارم.به آن نهر وسط مزرعه نگاه کن آن همسایه در حقیقت برادئر کوچک من است.او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را بکنند و این نهر وسط ما افتاد.او حتما این کار را به خاطر کینه ای که از من دارد انجام داده.

سپس ادامه داد:از تو می خواهم بین مزرعه من و مزرعه برادرم حصار بکشی تا دیگر هیچوقت اونو نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد.حصاری در کار نبود.

نجار بجای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت به نجار گفت:مگر من بهت نگفتم برام یک حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید  و با دیدن پل فکر کرد برادرش دستور ساخت آن را داده است.به همین خاطر از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش کشید و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگتر برگشت نجار را دید که جعبه ابزارش را برداشته و در حال رفتن است.کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ازش خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:<<دوست دارم بمانم ولی پلهای زیادی است که باید آنها را بسازم.>>




طبقه بندی: بزرگان،
داستان غرور
فرشتگان نگهبان بر روی زمین برای خداوند از مردی بنام اولینوس که در امپراتوری قدیم روم زندگی می کرد خبری بردند به این مضمون که اولینوس مهربان در همه ۴۷ سال زندگیش نه به کسی بد کرده و نه هیچ گاه نا امید و گرسنه ای را از خود رانده است او آنقدر خوب اس که تقاضا می کنیم او را قدرتی مافوق انسانهای دیگر عطا کنید......

پروردگار پذیرفت و فرشته ها به سراغ مرد رفتند و به او مژده دادند که:

-اگر بخواهی صاحب قدرت شفا دادن خواهی شد.

اما اولینوس نپذیرفت:

-نه....این قدرت را خداوند باید داشته باشد که بر تقدیر انسانها نیز آگاه است !

فرشته ها گفتند :

-آیا می خواهی کلام سحر انگیز به تو عطا شود تا گناهکاران را به راه راست هدایت کنی؟

اولینوس باز هم مخالفت کرد

-من در آن اندازه نیستم که وظیفه پیامبران بر دوشم باشد!

فرشته ها با ناراحتی گفتند:

-اما تو نباید رد احسان کنی لااقل چیزی از خدا بخواه تا ما پیغام تو را برسانیم.

اولینوس فکری کرد و گفت:

-از خداوند می خواهم واسطه برکات او باشم بی آنکه خود مطلع شوم چرا که می ترسم دچار غرور و خود پسندی گردم.

فرشته ها رفتند و برگشتند و گفتند:خواسته ات براورده شد اما چون قرار گذاشتی خودت هم ندانی چیزی از ما نخواهی شنید!

اولینوس شکر گذاری کرد و رفت.از آن پس و به امر خداوند از هر کجا که اولینوس مهربان رد می شد به فاصله چند دقیقه بیماران شفا می یافتند و زمین حاصلخیز می شد و.......

اما اولینوس هرگز دچار غرور نشد!




طبقه بندی: بزرگان،
داستان میمونها
روزی میمونهای باغ وحشی تصمیم گرفتند به یک گردش علمی بروند.رفتند و رفتندتا اینکه در جایی ایستادند.یکی از آنهاپرسید:

چه چیزی دیده می شود؟

-قفس شیر-حوض بزرگی برای فوکها وخانه زرافه

-چقدر دنیا بزرگ است ومسافرت چقدر آموزنده!

دوباره به رفتن ادامه دادند تا اینکه در نیمه روز ایستادند.

-حالا چه چیزی دیده می شود؟

-خانه زرافه -حوض بزرگی برای فوکها وقفس شیر

-چه دنیای عجیبی است و مسافرت چقدر آموزنده.

دوباره به رفتن ادامه دادند تا اینکه هنگام غروب ایستادند.

-حال چه چیزی برای دیدن وجود دارد؟

-قفس شیر -خانه زرافه وحوض بزرگی برای فوکها

-چقدر دنیا یکنواخت است!همیشه همان چیزها دیده می شوند.مسافرت هم به هیچ دردی نمی خورد.

براستی هم که درست می گفتند.

سفر کردند وسفر کردند ولی هیچ وقت از قفسشان خارج نشدند وکاری نکردند جز اینکه به دور خود چرخیدند شبیه به گاو خرمن کوبی که مدام گرد محوری می چرخد.




طبقه بندی: بزرگان،

تعداد کل صفحات : :: 1 2 3 4


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به حيات نفسي مي باشد.